جعفر شهرى باف

57

طهران قديم ( فارسى )

نزده بودند ننگ عظيم‌تر و امرى غير قابل تحمل‌تر بشمار آمد كه كارشان را به انتقام كشانيد ، در اين كيفيت كه زنان و دختران آنها ( كنيز و غلام‌ها ) را قفل زده دوخت و دوز نمايند و مردان و پسران ايشان را بيضه كشيده اخته « 21 » بكنند و چه زياد بودند تا اواخر كنيزان باكره‌ى بنام ( دده ) كه لبه‌هاى نهانگاهشان بوسيله زه « 22 » دوخته شده و يا سوراخ شده قفل از آنها گذرانده شده بود و غلام سياه‌هاى پير درشت هيكل زمخت اندامى بنام ( آغا ) ، ( آغامبارك ، آغابهرام . . . ) خصى كه بوسيله كشيدن ، يا ابريشم بستن ، يا كوبيدن اخته گرديده ، « 23 » آوايشان بسان صداى زنان نازك و صورتشان چون چهره‌ى پيرزنان بىمو و پرچين و چروك شده بود . بهر تقدير اين غلام و كنيزها كه سيمائى مخصوص به خود داشتند و هرگز زبانشان به لهجهء خالص فارسى برنميگرديد و اكثر كلمات را با ميان زبان ادا كرده هرچه هم مسلط شده بودند باز ( دام ) را ( رام ) و ( الف ) را ( ارف ) ميگفتند حلاوتى در بيان داشتند كه ممزوج با سادگى و صداقت فطريشان هر شنونده را مشعوف مينمود و محاسنى همراه اسامى ميمون و مباركشان ، امثال سعيد و سعد و مبارك و الماس و ياقوت و زمرد و بشير و بشارت كه باعث جلب توجه مردم شده نه تنها در محافل خاص از آنها استفادهء دلقك نمايند بلكه وجود آنان را موجب طرب و شكون و نشاط بشناسند ، تا كم كم كه با بهم خوردن بساط قجرى و واژگون شدن احوال بندگى و خدابندگى و بى سر و سامانيشان لازم شد تا جهت اعاشه بكارى دست بزنند و بهترين راه ، آن كه دلقكى مجانى را به صورت پولى درآورند و دور كوچه و بازار با شكلك درآوردن و يكى دو اسباب بومى خويش مانند ( طبلك ) « 24 » و ( چوبك ) « 25 » داخل اجتماع گرديدند و چون مورد توجه واقع شدند مطربها به تعليم و تربيتشان پرداخته مزه و نمك نمايشاتشان ساختند و با از ميان رفتنشان بستگى به استعداد پيدا نمود كه تا چه كسانى

--> ( 21 ) . خصى . از مردى انداختن وسيلهء كشيدن بيضه‌ها . ( 22 ) . رودهء تابيده ، رسن كمان حلاج . ( 23 ) . بيضه را ميان دو تخته گذاردن و كوبيدن ، عملى كه دربارهء حيوانات باركش مانند گاو شخمى و خر و يا بوى حمال انجام داده تخم آنها را كوبيده آب ميكردند . قسمتى شكنجه نيز كوبيدن بيضه يا آويختن از آن بود كه بيچاره اين سياه‌ها به آن محكوم شده بودند . ( 24 ) . نوعى تنبك كوچك با صداى خشك بم . ( 25 ) . دو چوب كوتاه كه بر تهشان زنگوله نصب كرده هنگام شعرخوانى آنها را بهم زده خود ميجنباندند .